عبدالله مستوفى
424
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
حاضر ميشدند . ولى در اين شبها يك مشكل ديگرى پيشميآمد و آن لا به شرطى رنگ جبههاى سايرين بود . زيرا از اعضاى ساير وزارتخانهها در دورههاى سابق هيچيك معمولا به سلام نميآمدند كه جبهاى داشته باشند . در اين شبها از آشنايان قديمى خود جبهاى عاريه ميكردند و خيلى اتفاق ميافتاد كه مثلا يك شخصى كه معلوم نبود از كجا كارت تحصيل و چگونه خود را داخل اعضاى درجه اول و دوم وزارتخانهها كرده است ، با جبهء سفيد كه رنگ جبهء وزير ماليه بود حاضر ميشد . اگرچه جناب آقاى سيد ضياء الدين طباطبائى ، در رسالهء شعائر ملى خود قدرى هم لباس متحد الشكل امروز را هو كرده است ، ولى درهرحال متحد الشكل شدن لباس رسمى كاركنان دولت و تعيين نوع لباس هر صنف و براى هر مجلس و تشخيص اشخاصيكه بايد بسلام بيايند ، نيز يكى از كارهاى بسيار خوب دورهء ديكتاتورى است . به شرط اينكه شيعههاى على ولى اللّه از رأفت و حجب شاه جوان استفاده نكرده ، حدود را از دست ندهند و در اين موارد ادب محضر را نگاهداشته و در پيراهن و يقه و دستمالگردن طبق نظامنامه رفتار كنند و پيراهنهاى خانهشور و يخههاى دولائى نرم بىآهار را زير فراك و ژاكت نپوشند . من در سلامها و مجالس رسمى بعد از دورهء مرحوم پهلوى ، از اين بىترتيبىها زياد ديده و فكر ميكنم كه شايد همين كه ژاكتها قدرى از رنگ و رو بيفتد يا لباس رسمى حاجت بتجديد زردوزى پيدا كند ، باز گرفتار همان لباسهاى « جغوربغور « 1 » » از همهجور سابق شويم . شاه سابق خيلى به اين تشريفات اهميت و از هركس بىترتيبى در لباس ميديد ، در همان سر صف تذكر ميداد . حتى در تذكرات خود خشونت هم ميكرد و بقدرى در اين كار شدت عمل داشت كه حتى اگر گوشهء دستمال از جيب كوچك روى قلب ، برحسب تصادف ، نمايان بود ، ايراد ميگرفت و حقا معتقد بود كه در حضور شاه بايد ادب محضر از هر حيث رعايت شود . شاه جوان مؤدبتر از آنست كه اين تذكرات را بدهد ولى بايد ما خود احترام و ادب محضر را رعايت كرده ، كارى نكنيم كه باز محتاج بشاه پرخشونت بشويم .
--> ( 1 ) - در سر بازار مرغفروشها كه بين سبزهميدان و دهنهء بازار حريرفروشان واقع بود ، روبروى سنگكى ، دكانى بود كه در آن خوراكهاى عمومى از قبيل آش ماش و رشته و غيره مىپختند يكى از خوراكهاى اين دكان كه در همه فصل سال تهيه ميكردند ، مخلوطى از چربى و دل و جگر بود . به اين خوراك كه واقعا بوى اشتهاآورى هم داشت و در مجموعهء بزرگى كه روى كوره كار گذاشته بودند سرخ و تهيه ميكردند ، اسم حسرت الملوك داده بودند و بعضى هم به آن جغور بغور ميگفتند . من از اصل و ريشهء اين دو لغت عاميانه بىاطلاعم . شايد بتوان از جملهء ( از همهجور ) كه دنبال آنست ، پى به معناى جغور بغور برد ، زيرا جگر سفيد و سياه و دل و قلوه و بالاخره مرى گوسفند و بز و براى چربى آن پيه و دنبه و آخر الامر پياز ، مخلوط عجيبى مىشود كه اگر از حيث زيادى اجزاء نظيرى داشته باشد ، مثلا شلهقلمكار را بتوان مثل آن دانست . در اصطلاح عاميانه جغور بغور به چيزى ميگويند كه از حيث ظاهر خيلى بىترتيب و بىرويه و مخلوطى درهم باشد كه اگر مثل متن « همهجور » هم دنبال آن ذكر شود ، بهتر و بيشتر مقصود را ميفهماند .